عشق مرد ترکش کرده بود. مرد از سر ناامیدی خود را از بالای پل
گلدن گیت به پایین پرت کرد.
اتفاقا" , چند متر آن طرف تر , دختری نیز خود را به قصد خودکشی از بالای
پل به پایین پرت کرده بود.
این دو در میان آسمان و زمین از کنار هم گذشتند.
چشم هایشان به هم دوخته شد.
در درونشان اتفاقی افتاد.
این یک عشق واقعی بود.
هر دو ابن را یافتند.
آن هم یک متر بالاتر از سطح آب.
پ.ن: هیچ چیز و هیچ کسی ارزش خودکشی نداره.
دومین شانس
از کتابِ " کوتاه ترین داستان های جهان " نوشته ی " استیو ماس "
داستان از " جی بونسلت "
" کلمات من چونان ستارگانی هستند که هرگز غروب نخواهند کرد,
هر قست این سرزمین برای خلق من مقدس است.
هر درخشندگی و برق برگ های کاج
هر ساحل ماسه ای
هر مه در جنگل های تاریک
هر روشنی
زمزمه ی کوچک ترین حشرات
در اندیشه و تجربیات خلق من مقدس است.
هر شیره ای که در درختی شکل می گیرد, حامل خاطرات مردِ سرخ است.
مرده های مردِ سپید , سرزمین زادگاهشان را فراموش کرده اند.
هنگامی که می میرند , در زیر ستارگان تجزیه می شوند.
اما مردگان ما این زمین با شکوه را فراموش نخواهند کرد.
زیرا که زمین برای مردِ سرخ مادریست.
و ما تمامی سهمی از او
و او تمامی سهمی از ماست.
خوشبوترین گل ها خواهرانِ ما هستند.
آهو , اسب , عقابِ بزرگ , برادرمان.
صخره ای ترین قله ها
زیبا ترین بیشه ها
گرمای بدن اسب های کوچک
و گرمای بدن انسان ها
همه و همه به خانواده ای بزرگ تعلق دارند.
و چنین است , اگر رئیس بزرگ در واشنگتن خبری می فرستد.
که آرزوی خریدِ سرزمین ما را در سر می پروراند
انتظار زیادی از ما دارد.
قسمتی از کتابِ " ما, همه سهمی از زمین هستیم "
کتابِ " ما , همه سهمی از زمین هستیم " در واقع جواب سیاتله ( رئیس
قبیله ی سرخ پوستان دوامیش ) به نامه ی فرانکلین پارسه ( رئیس جمهور
ایالت متحد آمریکا در سال ۱۸۵۵ ) است.
در این نامه رئیس جمهور آمریکا به سرخپوستان دوامیش تقاضای فروش سرزمین
شان را ارسال داشت.برای آنها درک این تقاضا آسان نبود زیرا که انسان را مالک
زمین , آسمان , تازگی هوا و یا درخشندگی آبهای زلال نمی دانستند. سیاتله
جواب نامه ی رئیس جمهور آمریکا را با قطعه ای ادبی داد. قطعه ای پر از امید و
حقایق. حقایقی که امروز بعد از ۱۵۸ سال کم کم آشکار می شوند . ستارگانی
که امروز ناخواسته شاهد نابودی زمین هستند . . .
شازده کوچولو گفت :
ــ سلام.
سوزنبان راه آهن گفت :
ــ سلام.
شازده کوچولو گفت :
ــ تو این جا چه می کنی؟
سوزنبان گفت :
ــ من مسافر ها را به دسته های هزار تایی تقسیم می کنم و قطار های
حامل هر دسته را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ
می فرستم.
یک قطار تند رو ِ نورانی , که مثل رعد می غرید , از آنجا گذشت و اتاقک
سورنبان را به لرزه در آورد.
شازده کوچولو گفت :
ــ این ها خیلی عجله دارند. دنبالِ چه هستند؟
ــ خود راننده ی قطار هم نمی داند.
یک قطار تند ور ِ نورانی از جهت مخالف آمد و غرش کنان گذشت.
شازده کوچولو پرسید :
ــ به همین زودی برگشتند؟ . . .
سوزنبان گفت :
ــ همان ها نیستند. این یک قطار دیگر است.
ــ مگر آنجا که بودند راضی نبودند؟
سورنبان گفت :
ــ آدم هیچ وقت آنجایی که هست راضی نیست.
سومین قطار تند رو ِ نورانی هم مثل رعد غرید. شازده کوچولو پرسید :
ــ اینها مسافر های اولی را دنبال می کنند؟
سوزنبان گفت :
ــ این ها هیچ چیز را دنبال نمی کنند. این ها آن تو خوابیده اند یا خمیازه
می کشند. فقط بچه ها صورتشان را به شیشه ها چسبانده اند و
تماشا میکنند.
شازده کوچولو گفت :
ــ فقط بچه هاند که می دانند دنبال چه هستند. آنها وقتشان را صرف یک
عروسک پارچه ای می کنند و عروسک برایشان خیلی مهم می شود و
اگر آن را ازشان بگیرند به گریه می افتند . . .
سوزنبان گفت :
ــ خوشا به حال بچه ها !
از کتابِ " شازده کوچولو "
از " آنتوان دوسنت اگزوپری "
, I asked the zebra
? Are you black with white stripes
? Or white with black stripes
, And the zebra asked me
? Are you good with bad habites
? Or are you bad with good habits
? Are you noisy with quiet times
? Or are you quiet with noisy times
? Are you happy with some sad days
? Or are you sad with some happy days
? Are you neat with some sloppy ways
? Or are you sloppy with some neat ways
And on and on and on and on
.And on and on he went
I'll never ask a zebra
About stripes
.Again
از گورخره پرسیدم :
تو سیاهی با راه راه سفید ,
یا سفیدی با راه راه سیاه ؟
بعد گورخره ازم پرسید :
ببینم , تو خودت خوبی , با خلق و خوی بد ؟
یا بدی با خلق و خوی خوب ؟
اصولا" شلوغی و گاهی وقت ها آرومی ؟
یا آرومی و گاهی وقت ها شلوغی ؟
معمولا" شاد هستی و بعضی روز ها غمگین می شی ؟
یا غمگینی و بعضی روز ها شاد می شی ؟
کلا" منظم و مرتبی و گاهی شلخته می شی ؟
یا شلخته ای و گاهی منظم و مرتب می شی ؟
سرتون رو درد نیارم. هی پرسید و هی پرسید ,
هی پرسید و هی پرسید و هی پرسید.
به هر حال , من که دیگه غلط بکنم
از یه گورخر راجع به راه راه ِ بدنش سوال کنم!
سوال گورخری
از کتابِ " نوری در اتاق زیر شیروانی "
از " شِل سیلور استاین "
![]()
اگه ماها یه گروه راک اند رول بودیم ,
به همه ی دنیا سفر می کردیم
ساز می زدیم , آواز می خوندیم , لباس های زرق و برق دار می پوشیدیم ,
آخ که اگه ماها یه گروه راک اند رول بودیم.
اگه ماها یه گروه راک اند رول بودیم ,
و اون وقت روی صحنه می رفتیم ,
مردم آوازمون رو می شنیدند و دوستمون می داشتن ــ ما هم کِیف می کردیم
می گفتند هورا , مرحبا به این گروه راک اند رول [ که ما بودیم ! ]
اگه ماها یه گروه راک اند رول بودیم
اون وقت یه میلیون کشته مرده داشتیم
هرّه و کرّه می کردیم و به این و اون امضا می دادیم
آخ که اگه ماها یه گروه راک اند رول بودیم .
اگه ماها یه گروه راک اند رول بودیم ,
مردم می اومدند و دستمون و می بوسیدند , لذت می بردیم
میلیونر هم می شدیم و موهامون و بلند می کردیم
آخ که اگه ماها یه گروه راک اند رول بودیم .
اما آخه ما که گروه راک اند رول نیستیم .
هفت تا بچه ایم که لبِ دریا ایستادیم
چند تا سطل و ظرف و گیتار داریم که خودمون ساختیم
و با این قوطی های چیپس هم طبل درست کردیم !
هفت تا بچه ایم که لبِ دریا ایستادیم
هی حرف می زنیم و دستامون و تکون می دیم
هی خیال بافی می کنیم و فکر می کنیم
آخ که چقدر خوب بود اگه ماها یه گروه راک اند رول بودیم .
,If we were a rock 'n' roll band
.We'd travel all over the land
,We'd play and we'd sing and wear spangly things
.If we were a rock 'n' roll band
,If we were a rock 'n' roll band
,And we were up there on the stand
,The people would hear us and love us and cheer us
.Hurray for that rock 'n' roll band
,If we were a rock 'n' roll band
.Then we'd have a million fans
,We'd giggle and laugh and sing autographs
.If we were a rock 'n' roll band
,If we were a rock 'n' roll band
.The people would all kiss our hands
,We'd be millionaires and have extra long hair
.If we were a rock 'n' roll band
,But we ain't n rock 'n' roll band
We're just seven kids in yhe sand
With homemade guitars and pails and jars
.And drums of potato chip cans
,Just seven kids in the sands
,Talkin' and wavin' our hands
,And dreamin' and thinkin' oh wouldn't it be grand
.If we were a rock 'n' roll band
گروه موسیقی راک اند رول
از کتاب ِ " نوری در اتاق زیر شیروانی "
از " شِل سیلور استاین "
در میـــــــــــان طوفــــــان چون تیره شد نور امیــــــد
یاد آریم ســرود دیــــــــروز چون گرمای نور خورشیــددیروز امیــــد پریـــــــــــدن بالا رفتن و رسیـــــــــــدن
راهی که باهم پیمودیـــم دیروزی که باهم بودیــــــم*****
در کــــــــــــــوران پاییــــــز دستمان دردســت هم بود
می بستیم پیمــــان یاری قلبمـان گواهمـــــــــان بودکه تا خورشـــــید فـروزان از آسمــــــــــــان ها بر آید
باهم دنیـــــــــا را بسازیم ســــبز و آزاد , گــرم و زیبا*****
لاله ها ســــــــــــــــرودند آســـــمـان در انتظار است
بر زمین امــــــــــید رویش در آرزوی بهـــــــــــار استفردا صد ســـــــــتاره روید از آسمـــــــــــان ها بریــزد
فردا از قـــلب ظلمـت هــا نور گرمـــــی بر می خیـزدامروز هرگوشـــه ی دنیــا گر با همیـــم و گر تنــــــها
باهم همراه و هم پیمــان ره پیـماییـــم ســـوی فردا*****
فردا صد ســـــــــتاره روید از آسمـــــــــــان ها بریــزد
دیروز شکــــوه ســــرودن روشـنـی هـا را سـتــــودن
فردا از قـــلب ظلمـت هــا نور گرمـــــی بر می خیـزد
دیروز , فردا را ســرودیـــم چون بهــاری گرم و روشن
پسر کوچولو گفت : " من گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد کوچولو گفت : " من هم همینطور . "
پسر کوچولو آهسته گفت : " من شلوارم را خیس می کنم ! "
پیرمرد کوچولو خندید و گفت : " من هم . . . "
پسر کوچولو گفت : " من بیشتر وفت ها گریه می کنم . "
پیرمرد کوچولو گفت : " من هم همینطور . "
پسر کوچولو گفت : " از همه بدتر , انگار آدم بزرگ ها به فکر من نیستند . "
آنگاه پسر کوچولو , گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد .
پیرمرد کوچولو گفت : " می فهمم . میفهمم چه می گویی . "
پسر کوچولو و پیرمرد کوچولو
از کتابِ " آقای با کلاه و آقای بی کلاه "
از " شِل سیلور استاین "
امروز روز آخر مدرسه بود . یعنی آخرین روزی بود که ما رفتیم مدرسه .
فردا تعطیلیم , از پس فردا هم امتحانای لعنتی شروع می شه ![]()
نمی دونم چرا تو این دو سه هفته ی آخری که به آخر ِ سال مونده بود ,
جو مدرسه این قدر بد شده بود . یعنی نمی دونم چرا همیشه آخر ِ سال
که می شه , همه ناراحت می شن !
من امسال خیلی خوشحال شدم که مدرسه ها تموم شد , چون هم
درس هامون نسبت به پارسال سخت تر شده بود , هم معلم هامون بدتر !
وقتی زنگ خورد و رفتم تو حیاط , همه ( چه بچه ها و چه معلم ها )
گریه می کردن ! و من وقتی اون همه آدم و دیدم که دارن گریه می کنن ,
خود به خود اشکام اومدن !
هیشکی باورش نمی شد من گریم گرفته ! نمی دونم . . . مگه آخه
گریه کردن جرمه ؟
ناظم سوم ها هم , با گریه , دونه دونه سوم ها رو بغل می کرد و از زیر قرآن رد
می کرد تا برن تو حیاط و بعدشم برن بیرون !
واسه تنها کسی که دلم تنگ نمی شه , صفری , ناظم مون ه ![]()
چون دوباره آخر سال شده و به کل هیکل من گیر می ده :
ــ مانتوت چرا لاکیه ؟ ( آخه با لاک رو مانتوم نوشتم PLACEBO )
ــ مقنعه ت شله !
ــ چرا موهات اینجوریه ؟
ــ چرا دستت این رنگیه ؟
ــ چرا کیفت این جوریه ؟
ــ چرا امروز اون کارو کردی ؟
ــ رو میزتون چرا لاکیه ؟
خلاصه به هر چی بگین گیر می ده ,
بعدشم می گه : من نمره انضباط شما ها رو کم می کنم هاااا . . . !
( به من چه , هر سال قرار نمره انضباط من کم شه , که نمی شه
)
ولی امروز چند تا خوبی هم داشت . . .
اونم این که :
۱) برگه ای که واسه کلاس های فوق العاده ی تابستون ه رو دادن . . .
هم آقا شجاع و هم هموگلوبین ( Hb ) , دو تاشون کلاس دارن ![]()
۲) معلم هنرمون چون یکی از کارامو خوب انجام داده بودم , نمره ی اون
یکی کارمو که نصفه بود کامل رد کرد ![]()
۳) وقتی رفتم پیش معلم زبانمون تا امتحانی که شده بودم ۱۳ از ۱۶ رو
یک بار دیگه بدم . . . معلم زبانمون نبود
روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت ,
به " لستر " آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند.
لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو , دو آرزوی دیگر هم داشته باشد.
و با زیرکی به جای یک آرزو , صاحب سه آرزو شد.
بعد با هر یک از این سه ,
سه آرزوی دیگر در خواست کرد !
و با این حساب , افزون بر سه آرزوی قبلی ,
مالک نه آرزوی دیگر هم شد !
آنگاه با زرنگی تمام , با هر یک از دوازده آرزو ,
سه آرزوی تازه طلب کرد !
که می شود چهل و شش تا . . . یا پنجاه و دو تا ؟
خلاصه , با هر آرزوی تازه ,
آرزوهای بیشتری کرد.
تا سرانجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هیجده هزار و سی و چهار
آرزو شد !
آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید
و آواز خواند پای کوبید.
بعد نشست و باز آرزو کرد !
بیشتر و بیشتر و بیشتر . . . و آرزو ها روی هم تلنبار شد.
در حالی که مردم لبخند می زدند , می گریستند ,
عشق می ورزیدند و حرکت می کردند ,
لستر میان ثروت هایش
ــ که چون کوه از دور و برش بالا رفته بود ــ
نشسته بود و می شمرد و می شمرد و هی پیر تر و پیر تر می شد.
تا سرانجام یک شب , وقتی به سراغش رفتند ,
او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است.
آرزو هایش را شمردند ,
معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد.
همگی تر و تازه !
بیایید , بیایید , از این آرزو ها چند تایی بر دارید
و به لستر بیندیشید
که در دنیای سیب و دوستی و زندگی
تمام آرزو هایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد.
لِستر
از کِتاب " آقای با کلاه و آقای بی کلاه "
از " شِل سیلور استاین "
هی , بچه ها , می دونین ؟ روزی روزگاری ,
دلم پیش دلبری گرفتار بود ,
ولی یه لحظه که حواسم نبود ,
با یه پسر خوش تیپی ریخت رو هم و رفت .
ولی چون من آدم مبتکری هستم ,
راهشو پیدا کردم ,
تَر و فِرز رفتم انبار ِ زیر پشت ِ بوم
و یک معشوق ِ ماشینی ساختم .
آخ , دستاش آهنی , پاهاش از فولاد ,
پشتش از سیم پیچ بود
کمرش از فنر , قابل روغن کاری ,
اون , ماشین ِ عشق ِ همیشگی بود .
اگه شب نمی اومدم خونه , نق نمی زد ,
هیچوقت نمی گفت " چرا پولدار نیستی ؟ " ,
هر وقت می خواستمش ,
دو شاخه شو می زدم به برق .
موقع تصمیم گرفتن دردسر درست نمی کرد ,
چون که من براش اصلا" مغز نذاشته بودم ,
قلبش یه ساعت بود که خودم کوکش می کردم ,
برا همین , می دونستم که سر وقت منو می خواد .
معشوق من تمام برقی بود
نازش که می کردم , جرقه می زد
خرم که از پل می گذشت
دو شاخه شو از برق می کشیدم بیرون .
این ماجرا بود و بود ,
هر چی ازش می خواستم , همون بود ,
تا این که امروز بعد از ظهر
مچشو با توستر گرفتم .
اونا باهم فرار کردن و من دوباره تنها موندم !
آخ , دستاش آهنی , پاهاش از فولاد ,
پشتش از سیم پیچ بود
کمرش از فنر , قابل روغن کاری ,
اون , ماشین ِ عشق ِ همیشگی بود .
ماشین ِ عشق ِ همیشگی
از کتاب ِ " به این می گم عشق واقعی "
از " شِل سیلور استاین "
(۱۹۶۵)